درخواست عکس هنرمندان خارجی عکس هنرمندان مرد عکس هنرمندان زن
  • الناز شاکردوست در اکران مردمی فیلم مطرب

    الناز شاکردوست در اکران مردمی فیلم مطرب

  • عکسهایی از گل شقایق نعمانی ژاپنی

    عکسهایی از گل شقایق نعمانی ژاپنی

  • عکسهای هستی مهدوی در اکران فیلم ماجرای نیمروز - رد خون در ۳۷ اُمین جشنواره فیلم فجر

    عکسهای هستی مهدوی در اکران فیلم ماجرای نیمروز - رد خون در ۳۷ اُمین جشنواره فیلم فجر

  • عکسهای دیبا زاهدی در اکران فیلم تیغ و ترمه در ۳۷ اُمین جشنواره فیلم فجر

    عکسهای دیبا زاهدی در اکران فیلم تیغ و ترمه در ۳۷ اُمین جشنواره فیلم فجر

  • عکسهایی از الهه حصاری در اکران خصوصی فیلم ترانه

    عکسهایی از الهه حصاری در اکران خصوصی فیلم ترانه

  • عکسهایی از زیبا کرمعلی در اکران عمومی فیلم درساژ

    عکسهایی از زیبا کرمعلی در اکران عمومی فیلم درساژ

  • عکسهایی از مریم معصومی در اکران خصوصی فیلم ترانه

    عکسهایی از مریم معصومی در اکران خصوصی فیلم ترانه

  • عکسهایی از ماهور الوند در اکران فیلم درساژ

    عکسهایی از ماهور الوند در اکران فیلم درساژ

  • عکسهایی از پرنده گراندالای آبی

    عکسهایی از پرنده گراندالای آبی

  • عکسها و بیوگرافی سینتا لورا کیل Cinta Laura Kiehl

    عکسها و بیوگرافی سینتا لورا کیل Cinta Laura Kiehl

  • عکس ها و بیوگرافی Pimchanok Luevisadpaibul بازیگر و مدل تایلندی

    عکس ها و بیوگرافی Pimchanok Luevisadpaibul بازیگر و مدل تایلندی

  • عکس ها و بیوگرافی Araya Alberta Hargate آریا آلبرتا هارگیت

    عکس ها و بیوگرافی Araya Alberta Hargate آریا آلبرتا هارگیت

  •  عکسهای ساعد سهیلی و همسرشون گلوریا هاردی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

    عکسهای ساعد سهیلی و همسرشون گلوریا هاردی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

  •  عکسهای هومن سیدی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

    عکسهای هومن سیدی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

  •  عکسهای هدی زین العابدین در اکران خصوصی فیلم پل خواب

    عکسهای هدی زین العابدین در اکران خصوصی فیلم پل خواب

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت کسب درآمد

قصه کودکانه : مرد کلاه فروش

یكی بود و یكی نبود، مردی از راه فروش كلاه زندگی می كرد. روزی شنید كه در یكی از شهرها، كلاه طرفداران زیادی دارد . برای همین با تمام سرمایه اش كلاه خرید و به طرف آن شهر راه افتاد.

روزهای زیادی گذشت تا به نزدیكی آن شهر رسید .  جنگل با صفائی نزدیكی آن شهر بود و مرد خسته تصمیم گرفت كه آنجا استراحت كند كلاه فروش در خواب بود كه باصدایی بیدار شد با تعجب به اطرافش نگاه كرد و چشمش به كیسه كلاه ها افتاد كه درش باز شده بود و از كلاه ها خبری نبود مرد نگران شد دور و بر خود را نگاه كرد تا شاید كسی را ببینند ولی كسی را ندید.

 

ناگهان صدائی از بالای سر خود شنید و سرش را بلند كرد و از تعجب دهانش باز ماند. چون كلاه های او بر سر میمون ها بودند. مرد با ناراحتی سنگی به طرف میمون ها پرت كرد و آنها هم با جیغ و هیاهو به شاخه های دیگر پریدند. مرد كه از این اتفاق خسارت زیادی دیده بود نمی دانست چكار كند، زیرا بالا رفتن از درخت هم فایده نداشت چون میمون ها فرار می كردند. ناراحت بود و به بخت بد خود نفرین فرستاد. 

 

پیرمردی از آنجا عبور می كرد، مرد كلاه فروش را غمگین دید از او پرسید: گویا تو در اینجا غریبه ای ! برای چه اینقدر غمگین هستی.

 پیرمرد وقتی ماجرا را شنید به او گفت : چاره اینكار آسان است آیا تو كلاه دیگری داری ؟ 

مرد كلاه فروش ، كلاه خود را از سرش در آورد و به پیرمرد داد . پیرمرد كلاه را بر سرش گذاشت و مثل میمون ها چندبار جیغ كشید و بعد كلاه را از سر برداشت و در هوا چرخاند و بعد آنرا بر زمین انداخت. مرد كلاه فروش خیلی تعجب كرد ولی مدتی گذشت و میمون ها نیز كار پیرمرد را تقلید كردند و كلاه را از سرشان به طرف زمین پرتاب كردند.

كلاه فروش با خوشحالی كلاه ها را جمع كرد و از تدبیر و چاره اندیشی مناسب آن پیرمرد تشكر كرد. هدیه ای برای تشكر به پیرمرد داد و به راه خود ادامه داد .

  • تاریخ ارسال : 13 / 10 / 1394
  • بازدید : 361 مشاهده
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی