close
تبلیغات در اینترنت
داستان کودکانه: عنکبوت بی تار
درخواست عکس هنرمندان خارجی عکس هنرمندان مرد عکس هنرمندان زن
  • عکس ها و بیوگرافی Pimchanok Luevisadpaibul بازیگر و مدل تایلندی

    عکس ها و بیوگرافی Pimchanok Luevisadpaibul بازیگر و مدل تایلندی

  • عکس ها و بیوگرافی Araya Alberta Hargate آریا آلبرتا هارگیت

    عکس ها و بیوگرافی Araya Alberta Hargate آریا آلبرتا هارگیت

  •  عکسهای ساعد سهیلی و همسرشون گلوریا هاردی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

    عکسهای ساعد سهیلی و همسرشون گلوریا هاردی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

  •  عکسهای هومن سیدی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

    عکسهای هومن سیدی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

  •  عکسهای هدی زین العابدین در اکران خصوصی فیلم پل خواب

    عکسهای هدی زین العابدین در اکران خصوصی فیلم پل خواب

  • عکسهای هستی مهدوی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

    عکسهای هستی مهدوی در اکران خصوصی فیلم پل خواب

  • عکسهای ماهچهره خلیلی در اکران خصوصی فیلم اشنوگل

    عکسهای ماهچهره خلیلی در اکران خصوصی فیلم اشنوگل

  • بیتا بیگی در اکران خصوصی فیلم بیدارشو آرزو در موزه سینما

    بیتا بیگی در اکران خصوصی فیلم بیدارشو آرزو در موزه سینما

  • دیبا زاهدی در اکران خصوصی فیلم بیدارشو آرزو در موزه سینما

    دیبا زاهدی در اکران خصوصی فیلم بیدارشو آرزو در موزه سینما

  • عکسهای نازنین بیاتی در اکران خصوصی فیلم آینه بغل

    عکسهای نازنین بیاتی در اکران خصوصی فیلم آینه بغل

  • عکسهای لیندا کیانی در اکران خصوصی فیلم آینه بغل

    عکسهای لیندا کیانی در اکران خصوصی فیلم آینه بغل

  • عکسهای یکتا ناصر و همسرشون منوچهر هادی در اکران خصوصی فیلم آینه بغل

    عکسهای یکتا ناصر و همسرشون منوچهر هادی در اکران خصوصی فیلم آینه بغل

  • عکسهای خاطره حاتمی در اکران خصوصی فیلم آینه بغل

    عکسهای خاطره حاتمی در اکران خصوصی فیلم آینه بغل

  • عکسهای لیلا اوتادی در اکران فیلم آپاندیس

    عکسهای لیلا اوتادی در اکران فیلم آپاندیس

  • عکسهای پوریا پور سرخ در اکران مردمی فیلم خالتور

    عکسهای پوریا پور سرخ در اکران مردمی فیلم خالتور

تبلیغات در سایت تبلیغات در سایت

داستان کودکانه: عنکبوت بی تار

عنکبوت روی درخت توت بازی می کرد. چشمش افتاد به یک کرم ابریشم. کرم ابریشم پیله می بافت. عنکبوت با این که سیر بود، دهنش آب افتاد. دست هایش را جلو برد تا او را بگیرد و بخورد.

 

 

 

یک دفعه کرم گفت: « امری داشتید؟! » 

 

داستان عنکبوت بی تارعنکبوت دستپاچه گفت: « نه!» 

 کرم مشغول بافتن شد. عنکبوت فکرکرد کاش می شد او را به طرف دامش بکشد. دام از کرم خیلی دور بود. کرم دوباره نگاهش کرد و گفت: « هنوز که این جایی! کار و زندگی نداری؟! »

 

داستان عنکبوت بی تارعنکبوت نقشه ای کشید. گفت: « چیزه ... امروز هر کاری می کنم تارم نمی آید. می شود به من یک کم تار بدهی؟ » کرم ابریشم دست از بافتن کشید. با چشم های سیاهش به عنکبوت خیره شد. عنکبوت دستپاچه گفت: « باور کن! »

 

 کرم ابریشم دوباره مشغول بافتن شد و گفت: « چرا باید بهت تار بدهم؟! »

 

 داستان عنکبوت بی تارعنکبوت گفت: « خب ... خب ممکن است یک روز هم تار تو تمام بشود، آن وقت من به تو تار می دهم. »

کرم ابریشم باز به چشم های عنکبوت زل زد و گفت: « به یک شرط! » 

 

داستان عنکبوت بی تارعنکبوت گفت: « چه شرطی؟! »

 کرم ابریشم گفت: « به شرطی که مثل من ببافی. » عنکبوت با خودش گفت: « تار را که بافتم، او را توی تار می کشم و می خورم. »

 

 بعد گفت: « هر چی تو بگویی! »

کرم ابریشم سر یک گلوله تار را به عنکبوت داد. عنکبوت تار را از برگی به برگ دیگری چسباند. کرم گفت: « آن جوری نه! باید مثل من ببافی! »

 

داستان عنکبوت بی تار عنکبوت گفت: « باشد باشد!  مثل تو می بافم. »

 

 کرم گوشه شاخه ای را نشان داد و گفت: « از این گوشه به آن گوشه! »

 داستان عنکبوت بی تارعنکبوت تار را بع یک گوشه چسباند. از این گوشه به آن گوشه. از این گوشه به آن گوشه. کرم ابریشم هی می گفت: « حالا این طرف. حالا آن طرف. حالا چپ، حالا راست! »

 

داستان عنکبوت بی تار عنکبوت با دو تا دستش تند و تند می بافت. این طرف، آن طرف، چپ، راست. کرم بالای سرش آمد. گفت: « حالا بالا! بالاتر! »

 

داستان عنکبوت بی تار عنکبوت ادای کرم را درآورد: « حالا بالا، بالاتر! کرم بی خاصیت! »

 

 کرم ابریشم گفت: « چیزی گفتی؟ »

داستان عنکبوت بی تار عنکبوت هول شد. از لای تارهای ابریشم به کرم نگاه کرد و گفت: « چیزه ... گفتم تمام نشد؟ » 

 

 کرم گفت: « چرا! دیگر تمام شد. »

داستان عنکبوت بی تارعنکبوت خوش حال شد. یک گلوله ابریشم بافته بود وخودش وسطش نشسته بود. دست و پاهایش هی لای تارها گیر می کرد. گفت: « آهای کرم ابریشم! کمکم کن بیایم بیرون. » 

 

داستان عنکبوت بی تاردست هایش را برد جلو. تا وقتی کرم آمد، او را بکشد تو و بخورد. از لای تارها نگاه کرد. کرم ابریشم روی برگ توت نشسته بود. تکان نمی خورد. عنکبوت لجش گرفت. خواست یک کم بیاید بیرون. نمی توانست پاهایش را راحت حرکت بدهد. عصبانی شد. داد زد: « مگر با تو نیستم، می گویم من را بیاور بیرون؟! »

 

کرم ابریشم آرام آرام رفت سراغ پیله اش. دوباره مشغول بافتن شد. عنکبوت گفت: « با تو هستم ها! »

 

کرم ابریشم بدون این که نگاهش کند، گفت: « یک مدت همان جا بمانی بدنیست. شاید تو هم، یک روز، پروانه شدی! »
 

منبع: ماهنامه رشدنوآموز

  • تاریخ ارسال : 22 / 09 / 1394
  • بازدید : 351 مشاهده
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی